|
|
نوشته شده در سه شنبه 14 ارديبهشت 1390
بازدید : 473
نویسنده : پرویز طهماسبی
|
|
 طهماسبی
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را شب همه شب انتظار صبح رویی میرود وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست دیگری را در کمند آور که ما خود بندهایم سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست |
|
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را بر زمستان صبر باید طالب نوروز را این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را در میان این و آن فرصت شمار امروز را |
:: موضوعات مرتبط:
سعدی ,
,
:: برچسبها:
سعدی ,
غزلیات ,
شعر و ادب ,
شعرا ,
ایرانی ,
,
نوشته شده در سه شنبه 13 ارديبهشت 1390
بازدید : 557
نویسنده : پرویز طهماسبی
|
|
 طهماسبی
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق همچنان امید میدارم که بعد از داغ هجر رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند |
|
تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را بیوفا یاران که بربستند بار خویش را دوستان ما بیازردند یار خویش را مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش ر |
:: موضوعات مرتبط:
سعدی ,
,
:: برچسبها:
سعدی ,
غزلیات ,
شعر و ادب ,
شعرا ,
ایرانی ,
,
نوشته شده در سه شنبه 13 ارديبهشت 1390
بازدید : 576
نویسنده : پرویز طهماسبی
|
|
 طهماسبی
امشب سبکتر میزنند این طبل بیهنگام را یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت میدهی چون بخت نیک انجام را با ما به کلی صلح شد سعدی علم شد در جهان صوفی و عامی گو بدان |
|
یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را جز سر نمیدانم نهادن عذر این اقدام را بگذار تا جان میدهد بدگوی بدفرجام را ما بت پرستی میکنیم آن گه چنین اصنام را |
:: موضوعات مرتبط:
سعدی ,
,
:: برچسبها:
سعدی ,
غزلیات ,
شعر و ادب ,
شعرا ,
ایرانی ,
,
نوشته شده در سه شنبه 5 ارديبهشت 1390
بازدید : 534
نویسنده : پرویز طهماسبی
|
|
 طهماسبی
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را هر ساعت از نو قبلهای با بت پرستی میرود می با جوانان خوردنم باری تمنا میکند از مایه بیچارگی قطمیر مردم میشود زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میکشد غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی جایی که سرو بوستان با پای چوبین میچمد دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش باران اشکم میرود وز ابرم آتش میجهد سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر میرود |
|
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را ماخولیای مهتری سگ میکند بلعام را کز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام را باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را |
:: موضوعات مرتبط:
سعدی ,
,
:: برچسبها:
سعدی ,
غزلیات ,
شعر و ادب ,
شعرا ,
ایرانی ,
,
نوشته شده در سه شنبه 13 ارديبهشت 1390
بازدید : 522
نویسنده : پرویز طهماسبی
|
|
 طهماسبی
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر شربتی تلختر از زهر فراقت باید هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند سعدی اندر کف جلاد غمت میگوید |
|
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا تا کند لذت وصل تو فراموش مرا روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا بندهام بنده به کشتن ده و مفروش مرا |
:: موضوعات مرتبط:
سعدی ,
,
:: برچسبها:
سعدی ,
غزلیات ,
شعر و ادب ,
شعرا ,
ایرانی ,
,
نوشته شده در سه شنبه 13 ارديبهشت 1390
بازدید : 594
نویسنده : پرویز طهماسبی
|
|
 طهماسبی
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی لیکن آن نقش که در روی تو من میبینم چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات سر بنه گر سر میدان ارادت داری |
|
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را سر من دار که در پای تو ریزم جان را تا همه خلق ببینند نگارستان را تا دگر عیب نگویند من حیران را همه را دیده نباشد که ببینند آن را گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را که محالست که حاصل کنم این درمان را غایت جهل بود مشت زدن سندان را غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را ناگزیرست که گویی بود این میدان را |
:: موضوعات مرتبط:
سعدی ,
,
:: برچسبها:
سعدی ,
غزلیات ,
شعر و ادب ,
شعرا ,
ایرانی ,
,
نوشته شده در سه شنبه 13 ارديبهشت 1390
بازدید : 523
نویسنده : پرویز طهماسبی
|
|
 طهماسبی
ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را اول پدر پیر خورد رطل دمادم تا مست نباشی نبری بار غم یار ای روی تو آرام دل خلق جهانی در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت آنک عسل اندوخته دارد مگس نحل زین دست که دیدار تو دل میبرد از دست یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیدست ور نیز جراحت به دوا باز هم آید |
|
یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را تا مدعیان هیچ نگویند جوان را آری شتر مست کشد بار گران را بی روی تو شاید که نبینند جهان را حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را شهد لب شیرین تو زنبورمیان را ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را کز شادی وصل تو فرامش کند آن را از جای جراحت نتوان برد نشان را |
:: موضوعات مرتبط:
سعدی ,
,
:: برچسبها:
سعدی ,
غزلیات ,
شعر و ادب ,
شعرا ,
ایرانی ,
,
نوشته شده در سه شنبه 13 ارديبهشت 1390
بازدید : 612
نویسنده : پرویز طهماسبی
|
|
 طهماسبی
کمان سخت که داد آن لطیف بازو را هزار صید دلت پیش تیر بازآید تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی دیار هند و اقالیم ترک بسپارند مغان که خدمت بت میکنند در فرخار حصار قلعه باغی به منجنیق مده مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم بهای روی تو بازار ماه و خور بشکست به رنج بردن بیهوده گنج نتوان برد به عشق روی نکو دل کسی دهد سعدی |
|
که تیر غمزه تمامست صید آهو را بدین صفت که تو داری کمان ابرو را که روز معرکه بر خود زره کنی مو را چو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را ندیدهاند مگر دلبران بت رو را به بام قصر برافکن کمند گیسو را چنان اسیر گرفتی که باز تیهو را سخن بگفتی و قیمت برفت لولو را چنان که معجز موسی طلسم جادو را که بخت راست فضیلت نه زور بازو را که احتمال کند خوی زشت نیکو را |
:: موضوعات مرتبط:
سعدی ,
,
:: برچسبها:
سعدی ,
غزلیات ,
شعر و ادب ,
شعرا ,
ایرانی ,
,
نوشته شده در سه شنبه 13 ارديبهشت 1390
بازدید : 505
نویسنده : پرویز طهماسبی
|
|
 طهماسبی
لاابالی چه کند دفتر دانایی را آب را قول تو با آتش اگر جمع کند دیده را فایده آنست که دلبر بیند عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست همه دانند که من سبزه خط دارم دوست من همان روز دل و صبر به یغما دادم سرو بگذار که قدی و قیامی دارد گر برانی نرود ور برود بازآید بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت |
|
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را نتواند که کند عشق و شکیبایی را ور نبیند چه بود فایده بینایی را یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را که مقید شدم آن دلبر یغمایی را گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را ناگزیرست مگس دکه حلوایی را حد همینست سخندانی و زیبایی را یا مگر روز نباشد شب تنهایی را |
:: موضوعات مرتبط:
سعدی ,
,
:: برچسبها:
سعدی ,
غزلیات ,
شعر و ادب ,
شعرا ,
ایرانی ,
,
|
|
|